مشخص است که نمی شود و نمی توان کانت را تقلیل داد به چند پستِ تلگرامی و حاشا و کلا که ما یک چنین سودایی داشته باشیم اما از آن جا که هم اکنون پس از یک سال و گذشتِ دو فصل از سلسله جلساتِ “آموزشِ فلسفه از صفر” ما به بررسی ابر فیلسوفی چون کانت رسیده ایم _ناچاریم برای فهمِ هرچه بیشتر و بهترِ این فیلسوفِ حقیقتا بزرگ که خود نقطه ی عطفی ست در تاریخ فلسفه و با اوست که کل تاریخ فلسفه تقسیم می شود (به پیشاکانتی و پساکانتی) و هیچ متفکر و فیلسوفی نیست که متفکر و فیلسوف باشد و نسبتِ فکریِ خود با کانت را روشن نکرده باشد و هیچ دانشجوی فلسفه ای نیست که بخواهد وارد فلسفه ی مدرن شود و کانت را نشناسد، چه، بی شناخت و فهمِ دقیق او هرگز فلسفه ی مدرن فهم و‌درک نخواهد شد_ نکاتی را پیش از شروعِ فصلِ سوم متذکر شویم.

در این پست ها که به صورتِ سلسله ای خواهند بود سعی خواهم کرد تا به صورت منسجم _و نه پراکنده_ به برخی نکات کلیدی و اصولی برای فهمِ فلسفه ی کانت اشاره کنم.

برای شروع و آغازِ بحث، چنانچه دوستان اطلاع دارند می بایست یک اشاره ای به هیوم داشته باشیم تا محل نزاع که بعد ها طرح و بحث خواهد شد، هر‌چه بیشتر روشن تر و قابل فهم‌تر شود.

هیوم دو قوه برای آدمی قائل بود:

1_ حس ظاهری 2_ حس باطنی و درونی

اگر بخواهیم با ذکر مثالی برای تقریب ذهن در این زمینه بحث را پیش ببریم باید از مثال همیشگی استفاده کنیم، شما وقتی یک شیرینی میل می کنید (یا هر چیز دیگری) در همان لحظه متوجه شیرینی یا مزه ی دیگرِ آن می شوید، این تجربه ی مستقیم در نظر هیوم در واقع همان “حواسِ ظاهری” می باشد. اما اگر شما دچار شک شدید نسبت به وجودِ خودِ شیرینی و … و یا اراده کردید که شیرینی یا پرتقالی نوش جان کنید، در اینجا این اراده و این شکِ شما همان به اصطلاحِ هیومی “تامل درونی و باطنیِ” شما می باشد.

پس در نظرِ تجربه ی مستقیم ما از امور مساوی است با حواسِ ظاهری و اموری از قبیلِ شک و اراده و … مساوی است با تاملاتِ درونی و یا باطنی.

حال هیوم معقتد است که این ادراکاتِ حسی، خود به دو دسته تقسیم می شود 1_ تاثرات یا انطباعات 2_ ایده ها و یا تصورات

انطباع و تاثر یا انطباعات و تاثرات چیست یا چیستند؟

مثالِ همان شیرینی که فوقا ذکر شد را در نظر بیاورید شما یک شیرینی خامه ای و یا یک پرتقالی نوش جان می کنید سپس متوجه شیرینی یا تلخی و غیره ی آن می شوید این دریافتِ شیرینی و تلخی و … همان انطباع یا تاثرِ ما است، تاثر و انطباع از چه چیز؟ از عالمِ خارج.

حال اگر پس از گذشتِ مدت زمانی (یک ساعت الی یک روز یا یک ماه تا سال و …) شما به یادِ آن شیرینیِ شیرین و یا مزه ی آن پرتقالِ تلخ و … بیافتید دراین هنگام یک تصوری از تلخی و شیرینی و ترشی و غیره ی آن شیرینی یا پرتقال خواهید داشت، این تصورِ شما از تلخی و شیرینی، همان نسخه ی کپی شده ی شما از آن تجربه ی مستقیمتان است که هیوم به این می گوید “ایده یا تصور” یا “ایده ها و تصورات”

بنابراین تصورات و ایده ها، ما حصلِ حواسِ ظاهریِ ما می باشد، یعنی چه؟ یعنی به وسیله ی حواسِ ظاهری به دست می آید.

حال در نظر هیوم این تاثرات و یا انطباعاتِ ما یا
1_ناشی از احساساتِ ما هستند

2_ناشی از تاملاتِ درونی ما

با توجه به مطالب فوق؛

“#انطباعات و یا تاثراتِ” ما همان اموری هستند که بوسیله ی درک مستقیم آن ها را به دست می آوریم یا مستقیما درکشان می کنیم و به وضوح و روشنی آن ها را در می یابیم مثلِ همان شیرینی خامه ای خوردن و متوجهِ شیرینی آن در همان لحظه شدن، اما #تصورات

اما تصوراتِ ما؛

چنانچه گفته شد اگر پس از مدتی به مزه ی آن شیرینیِ شیرین، و یا مزه ی آن پرتقال تلخ، اندیشیدیم، و یک تصوری از آن شیرینی یا تلخی در ذهن و ضمیرمان پدیدار گشت و پیدا شد، این همان “تصور” است این ها همان تصورات هستند و یا ایده ها

بنابر این تصورات و ایده های ما از کجا می آیند؟ از “تجربه”

پس تصورات ما ایده های ما، نسخه های کپی شده ی آن تجربه ی مستقیم و بلاواسطه مان از عالم خارج هستند.

ادامه دارد…

حال سوال این است؛ “ملاک هیوم چیست”؟

ملاک در رابطه با چه چیز؟ در رابطه با تمییز قائل شدن بین “انطباعات و تصورات”

ملاکِ هیوم در این رابطه، یعنی در رابطه با این که ما چگونه می توانیم تشخیص دهیم که یک چیز جزوِ انطباعاتِ ما است و یا جزوِ تصورات، “شدت و ضعف” می باشد.

یعنی چه؟ یعنی اگر تجربه ی ما مستقیم است و ضوحِ بیشتری دارد که در این صورت یک تجربه ی بلاواسطه می باشد و هر چیزی که و هر تجربه ای که چنین بود جزوِ انطباعاتِ ما تلقی می شود.

اما اگر این تجربه مستقیم نبود و شفافیتِ تجربه ی بلاواسطه را نداشت، این جا ما با نسخه ی کپی شده از اصل رو به رو هستیم یعنی همان تصور و یا ایده (داخل پرانتز عرض کنم وقتی ما یک پرتقال را میخوریم و متوچه شیرینی یا ترشیِ آن می شویم این تجربه ی بلاواسطه است و وضوحِ بیشتری دارد تا نسبت به آن زمانی که ما یک پرتقال را خورده ایم و پس از گذشت یک ماه، مزه ی آن را در ذهن و ضمیرمان مرور می کنیم، در لحظه ی که پرتقال را می خوریم آن تجربه ی مستقیم است و مساوی با انطباع، چرا که وضوح و شفافیت بیشتری دارد و در زمانی که پس از گذشت یک ماه به مزه ی آن فکر میکنیم این جا ما در واقع تصوری از آن مزه را در ذهن داریم و این مساوی است با “ایده”)

دقت کردید چه شد؟

هیوم منبعِ معرفت را در تجربه منحصر کرد!!

هیوم با این چشم انداز یعنی منحصر کردنِ منبع معرفت در تجربه، تصورات گذشتگان از معرفت را باکل به هم ریخت و این جا همان جایی ست که نقشه ی معرفت، اندک اندک دگرگون می شود!

اما تصورِ گذشتگان از معرفت چه بود؟

گذشتگان (قبل از هیوم) بر این عقیده بودند که انطباعات و تصورارتِ آدمی، از دو طریق، به دست می آید؛

1_ انطباعاتِ او به وسیله ی تجربه است

2_ ایده و تصوراتش از طریقی غیر از تجربه و ماده

یعنی در نظرِ گذشتگان معرفت صرفا در تجربه منحصر و محدود نمی شد و لذا تصورات یا همان ایده ها از طریقی غیر از محسوسات حاصل می شد در صورتی که هیوم تمامی این ها را منحصر در تجربه می کند و معتقد است یا می شود که منشا و منبعِ همه ی این ها یعنی هم انطباعات و هم تصورات، یک چیز است و لاغیر و هر دو از یک سنخ می باشند و آن یک چیز هم ماده است و تجربه و نه چیزی دیگر! (افلاطون و … پَر!)

بنابراین، اگر بخواهیم نگاهمان را هیومی کنیم یا اندکی همدلانه به مسائلی که هیوم طرح و بحث می کند نظر بیافکنیم خواهیم دید که هر “ایده و تصوری” می بایست، الزاما به یک “تاثر یا انطباع” و تجربه ای ختم شود یعنی هر ایده ای باید یک انطباعِ متناظر داشته باشد.

حالا سوالِ واقعا بنیان افکنِ و بنیاد بر انداز و خانمان سوزِ هیوم از متافیزیک این است؛

آیا مساله ی اصلِ علیت، یک چنین انطباعِ متناظری دارد؟

ادامه دارد…

هیوم در رابطه با ایده ها و یا تصوراتِ مرکب هم دیدگاهی خاص داشت.

او ایده یا تصورِ بسیط را همان قضیه یا قضایای ساده می دانست مثلِ گزاره ی “سیب، سرخ است” “آسمان آبی است” که ما آسمان را سابقا دیده ایم، با رنگ آبی هم که پیشتر آشنا بوده ایم. بنابراین تصور ما راجع به آسمانِ آبی یک تصور کاملا بسیط می باشد.

اما ایده یا تصورِ مرکب؛ مثال _همان مثالی که دکارت می زند_ “اسبِ شاخ دار”
اینجا ما دیگر با یک تصور بسیط رو به رو نیستیم، تصور بسیط، تصور یک چیز کاملا عینی و روشن و قابل لمس و حقیقی و واقعی بود اینجا ما با یک تصور مرکب رو به رو هستیم یعنی یک چیزی به چیز دیگر اضافه شده است و نتیجه ی این اضافه شدن، یک چیزِ غیر معمول و غیرِ ساده است همانند همین مثالی که ذکر شد.

اما هیوم در اینجا هم معتقد است که تصوراتِ مرکب (همانند اسب شاخ دار) تحلیل می روند به ایده یا تصوراتِ بسیط

یعنی چه؟

یعنی ما قبلا اسب را که دیده و تجربه کرده ایم و به اندازه ی کافی از آن شناخت داریم اما راجع به شاخ دار بودنِ اسب؛ ما خودِ شاخ را هم سابقا دیده و شناخته ایم.

لذا ما بین این هر دو دست به جعل زده ایم _مجعولیات دکارت را فراموش نکنید_ یعنی ما اسب را که می شناختیم و مشاهده کرده بودیم و همچنین شاخ را هم مشاهده کرده بودیم و می شناختیم

سپس این تصورِ شاخ را بر آن تصورِ دیگر یعنی اسب اضافه کرده ایم و یک چیز جدید جعل نموده ایم بنابراین اینجا ما با دو تصورِ ساده و بسیط رو به رو هستیم یکی اسب و دیگری شاخ دار بودن، پس در نظر هیوم حتی ایده ها و تصوراتِ مرکب نیز به تجربه ارجاع داده می شوند یعنی چه؟

یعنی برای همین ایده ها یا تصوراتِ مرکب ما نیز، پیشتر “تناظری” وجود داشته است

نتیجه ی بحث؛

در نظر هیوم تمامی تصورات و ایده های ما باید به یک “تجربه” ای ارجاع داده شود و لذا اگر ایده و تصوری داشتیم که به یک تجربه ای در نهایت، ارجاع داده نمی شد یا نشود، در این صورت، این تصور برای هیوم سوال بر انگیز می شود و این همان نقطه ی آغازِ دگرگونی معرفت، در فلسفه ی غرب است.

این جا همان جایی ست که متافیزیک با بحران رو به رو می شود و مشروعیت خود را از دست می دهد و به تعبیر کانت آن ملکه ی زیبایی که روزی حکومت می کرد و هزاران عاشق و دلسوخته داشت به عجوزه ای بی چیز بدل می گردد!

نتیجه ی بحث هیوم این است که اگر ما با تصوراتی یا با واژگان و مفاهیمی رو به رو شدیم که به هیچ “انطباع” و یا “تاثری” ارجاع پیدا نکرد و هیچ “تناظری” نداشت، این واژگان و این مفاهیم و این تصورات، از اساس موهوم می باشد!

فراموش نکنیم که در نظر هیوم مفاهیمِ ما از جنسِ ایده ها می باشند یعنی وقتی ما فی المثل می گوییم پرتقال، این مفهومِ پرتقال، قطعا متناظر بر یک انطباعی است یعنی ما پیش از این پرتقال را دیده ایم و یک تجربه ای از آن داشته ایم و داریم و لذا در اینجا یک انطباعی وجود دارد که پس از این انطباع و تاثر، تصور و ایده ای از آن در ذهن شکل می گیرد.

حال با توجه به نکاتی که بیان شد سوالی که پیشتر نیز ذکر شد را دوباره مرور می کنیم؛

با این وجود یعنی با توجه به مسائلی که هیوم در رابطه با انطباع و تاثر و تصور طرح و بحث کرد “مشکلِ اساسیِ مابعد الطبیعه چیست؟” یا نقد اصلی و بنیان افکن بر آن چه نقد و چالش و تناقضی ست؟

مشکل اصلیِ مابعد الطبیعه، با توجه به مباحثی که هیوم طرح می کند، آن جایی خود را نشان می دهد که ما برای مفاهیمی مثلِ “#علیت” “#جوهر” “#نفس” و … هیچ “آنطباع” و “تناظری” پیدا نمی کنیم یعنی این مفاهیم اساسا هیچ ارجاعی به هیچ تجربه ای ندارند!

ما مفهومی مثلِ علیت یا جوهر و نفس را نه چشیده ایم و نه دیده ایم و نه لمس کرده ایم و نه هیچ تجربه ی مستقیمی از آن داشته ایم و هیوم در همین سیاق است که می گوید هیچ علیتی و هیچ جوهری و هیچ نفسی در کار نیست (او به لحاظ فلسفی ریشه ی علیت را می زند و نه به لحاظ روان شناختی، این غلط است که گمان کنیم هیوم بالکل منکرِ علیت است، هیوم به لحاظ روان شناختی مساله ی علیت را می پذیرد یعنی او آنقدر نادان نیست که نداند وقتی ضربه ای بر شیئی وارد می شود آن شیء در اثر همان ضربه است که تکان می خورد و یا جابجا می شود، اما هیوم از این جابجایی علیت فلسفی را استنباط نمی کند و معقتد است که هرگز یک چنین چیزی اثبات نشده و نخواهد شد، پس هیوم مبحث علیت را در فلسفه با توجه به مسائل فوق نفی کرده و آن را صرفا به حوزه ی روان شناختی تقلیل می دهد و همین تقلیل است که متافیزیک را با بحران رو به رو می کند)

مثال؛

وقتی ما در رابطه با جوهرِ همان پرتقالِ مورد بحث، صحبت می کنیم اصلا یک چنین چیزی (یعنی جوهری) وجود خارجی ندارد و موهوم است! چرا که هیچ انطباعی و تاثری و هیچ تناظری وجود ندارد!

ادامه دارد…

با توجه به نکات فوق در‌ پستهای پیشین ممکن است این سوال پیش آید که؛ با این وجود، در نظر هیوم، خود پرتقال، وجودِ خارجی پرتقال چگونه توجیه می شود؟ پاسخ ساده است؛ هیوم را جزوِ معقتدانِ بر نظریه ی “انباشت ها” تلقی کرده اند.

یعنی چه؟

یعنی هیوم طبق نظریه ی انباشت، معقتد است که پرتقال را ویژگی هایش پرتقال می کند یعنی پوست و رنگ و هسته ی آن، همه با هم و در کنارِ هم می شوند “پرتقال” و ما اگر این ویژگی ها را از پرتقال سلب کرده و آن را تجزیه کنیم دیگر پرتقالی وجود نخواهد داشت و اساسا در این صورت صبحت کردن از وجودِ جوهرِ پرتقال از ریشه و اساس “مهمل” خواهد بود چرا که دیگر در این صورت هیچ “ماهیتی” وجود نخواهد داشت.

بنابراین در نظر هیوم، مساله ای همانند علیت، یا جوهر و … نه به “حس ظاهری” ارجاع دارند و نه تجربه ی مستقیم و … در نتیجه مهمل می باشند.

با توجه به نکات فوق، هیوم دست بر نقطه ای می گذارد که از آن نقطه کل مابعدالطبیعه را به چالش می کشد، اگر با هیوم همدل شویم خواهیم دید که تمامی مفاهیمِ بنیادینِ مابعدالطبیعه (تاریخ فلسفه) نه ارجاعی به حس ظاهری دارند و نه برای آن ها تناظری وجود دارد و نه ارجاع به تاملی که ناشی از تجربه باشد و برای همین خاطر در نظر هیوم کاملا بی اعتبار می باشند.

حال کانت خواهان آن است تا در نقد اول بخش نخست یعنی حسیات استعلایی به تالیفی پیشینی (توضیح اش خواهد آمد) بودنِ‌ریاضیات و در بخش دوم منطق استعلایی به تالیفی پیشینی بودن علوم طبیعه پرداخته و این بن بستی که هیوم برای هم فلسفه و هم علم و هم معرفت به وجود آورده پاسخ در خوری بیابد، لذا از پست پنجم وارد #حسیات_استعلایی از #نقد_عقل_محض خواهیم‌ شد.

در پستهای پیشین به طور فشرده به بخش اصلی نقد هیوم اشاره کردیم و گفتیم که هیوم کل تاریخ فلسفه و متافیزیک یا مابعد الطبیعه را پا در هوا می دانست چرا که معتقد بود هیچ یک از مفاهیم اصلیِ مورد بحث متافیزیک مصداق واقعی ندارد هیچ یک از مسائل مطرح شده در فلسفه تناظری عینی ندارد و بالاخره هیچ تاثری و هیچ انطباعی نمی شود برای آنان جست و جو کرد.

اضافه بر این هیوم دو شرطِ اساسی برای معرفت تعیین کرده بود؛

1_ کلیت و ضرورت
2_ تالیفی بودن (یعنی گزاره و قضیه ای که بر آگاهی سابق ما بیافزاید)

هیوم با توجه به این دو شرط معتقد بود که در گزاره های ریاضی و همچنین در علوم طبیعه نیز ما هیچ گزاره ی تالیفیِ پیشینی نداریم مثلا در ریاضیات 2+2=4 کلیت و ضرورت وجود دارد یعنی دو به علاوه ی دو هم در ایران چهار است هم در افریقا و به قول دکارت هم دخواب، همینطور ضرورت هم دارد یعنی دو به علاوه ی دو بالضروره چهار است پنج نیست

پس شرط اول یعنی کلیت و ضرورت را دارد اما شرط دوم یعنی تالیفی بودن را ندارد یعنی گزاره های ریاضی چیزی بر معرفت ما نمی افزایند چیزی بر آگاهی ما اضافه نمی کنند بنابراین فاقد یکی از اضلی ترین شروط می باشد.

یعنی گزاره های ریاضی، پیشنی هستند (کلیت و ضرورت دارند) اما تالیفی نیستد (چیزی بر آگاهی ما اضافه نمی کنند، حال کانت در بخش حسیاتِ استعلایی می خواهد به ما نشان دهد که چگونه می توان در ریاضیات خاصٌه “هندسه” “حساب” “جبر” گزاره های پیشنی_تالیفی یافت یعنی گزاره هایی را جستجو کرد که هم کلیت و ضرورت داشته باشند و هم چیزی بر آگاهی ما بیافزایند.

در رابطه با علوم طبیعی هم هیوم میگفت که این ها ماحصل استقراء ناقص است و لذا کلیت ندارد پس بازهم ما با یک بن بست رو به رو هستیم که کانت تمام تلاش خود را در بخشی از نقد عقل محض صرف این مساله می کند تا ثابت کند که ما در علوم طبیعی هم قضایای پیشنی تالیفی داریم.

بنابراین با آگاهی به این مساله که کانت به دنبال مولفاتی می گردد که ضامن معرفت هستند یعنی احکام پیشینیِ تالیفی به بررسیِ و تفاوت پیشینی و پسینی و تالیفی و تحلیلی می پردازیم.

در مقالاتِ دکارت در بخش دوم و سوم معنای حقیقت و صدق در نزد گذشتگان را توضیح دادیم و گفتیم که حقیقت در نزد گذشتگان به معنای تطابق بود یعنی چه؟ یعنی گذشتگان طبق موضعِ رئالیزم خامی که داشتند ذهن انسان را چون آیینه ای تصور می کردند یعنی به همان شکل که شما در مقابل آیینه می ایستید و آینه تصویر را شما را در خود جای می دهد نسبت ذهن انسان به عالم خارج هم چون آیینه است که صورت و نقش اشیاء عالم خارج را در خود جای می دهد یعنی ذهن انسان آیینه است و عالم خارج و اشیاء نقش شان و صورتشان در آن قرار می گیرد یعنی ظرفی ست که در آن چیزی ریخته می شود.

مطابق این تلقی باوری صادق است که مطابق با عالم خارج باشد فی المثل من اگر میگویم و معتقدم که آسمان آبی است این باور من وقتی صادق تلقی می شود که مطابق با عالم خارج باشد در عالم خارج رنگ آبی ای وجود داشته باشد و همچنین آسمانی اگر این گونه بود باور من و معرفت من تطابق پیدا می کند با جهان خارج یعنی با عین یا ابژه یعنی مطابقت سوژه با ابژه.

در اینجا نکته ای که وجود دارد این است که سوژه از خود چیزی ندارد سوژه یعنی همان فاعل شناسا و انسان، چرا چیزی ندارد؟ چون منفعل است چون تنها به مثابه ی آیینه ای ست که نقشی را در خود و صورتی را در خود منعکس می کند.

بنابر این در نزد گذشتگان باورِ صادق موجه مساوی بود با انطباقِ ذهن با عالم خارج و این مساوی بود با انفعالِ کامل سوژه و فاعل شناسا.

اما در نزد کانت سوژه و ذهن به هیچ وجه منفعل نیست و معرفت هم به معنای تطابق ذهن با عین نیست بلکه مساله کاملا عکس می شود یعنی “تطابق عین با ذهن” مساله می شود که توضیح اش خواهد آمد.

نزد کانت ذهن انسان به هیچ وجه چون آیینه عمل نمی کند بلکه برعکس در شکل گیری معرفت نقش عمده ای دارد و خود سوژه و فاعل شناسا است که داده های خارجی را صورت و سامان می دهد و سازمانی به آن می بخشد.

این سازمان بخشی بدین معنا نیست که صرفا داده ها را بگیرد و آن ها را کنار هم بگذارد همانند ذهن بسته ی دکارتی که تنها اشیاء را ابژه می کرد و سپس به در درون محفظه ی بسته ی ذهن و آگاهی به تجزیه و تحلیل آن می پرداخت بلکه مساله در نزد کانت عمیق تر و اصیل تر از این ها است و آن هم اینکه خود ذهن و سوژه به نحو خلاق و خود انگیخته به ترکیب و تالیف آن ها می پردازد.

برای فهم این مساله و چگونگی ترکیب و تالیف داده ها توسط ذهن و فاعل شناسا یا همان سوژه می بایست مفاهیمی چون “پیشینی” “پسینی” و “تالیفی” و “تحلیلی” را خوب بشناسیم.

کانت می گوید “در همه ی احکامی که در آن ها نسبت موضوع به محمول تعقل می شود یعنی احکام ایجابی این نسبت به دو شکل صورت میگیرد”

یا محمولِ ب چنانچه به موضوعِ الف تعلق دارد که در این مفهومِ الف (به طور مستتر) متعین شده است یعنی اندراجی است مثل دو نصف چهار است یعنی مفهومِ محمول در مفهومِ موضوع مندرج است هر فرد تاسی کچل است هر مجردی متاهل نیست زن ندارد و …

یا ب کلا خارج از مفهومِ الف اقرار گرفته است

(الف = موضوع ب =محمول) پس وقتی کانت می گوید “یا ب کلا خارج از مفهوم الف است یعنی مفهوم محمول بالکل خارج از مفهوم موضوع است یعنی قضیه استنتاجی است و نه اندراجی. هر چند که البته با آن مرتبط است.

در مورد اول کانت به گزاره هایی که مفهوم محمول مندرج در مفهوم موضوع باشد #تحلیلی می گوید و در مورد دوم #ترکیبی

پس احکام تحلیلی در نظر کانت چیستند یا کدام اند؟ “احکام تحلییلی آن هایی که ایجابی هستند چنان هستند که در آن ها پیوند محمول با موضوع از طریق این همانی تعقل می شود یعنی احکامی که مفهوم محمول در مفهوم موضوع مندرج است. مثالی دیگر؛ هر تاسی کچل است

در اینجا تاس بودن (هر تاسی) موضوع است و کچل بودن محمول است (به تعبیر ارسطو یک جوهر داریم و یک عرض مثل انسان که خود جوهر است مثلا لباس اش عرضِ او)

محمول است یعنی چه؟ یعهی «حمل می شود» یعنی کچل بودن حمل می شود بر تاس که موضوع است در این قضیه یعنی “فرد تاسی کچل است” محمول یعنی کچل بودن در خود موضوع درج شده است. ما وقتی گزاره ها را به کار می بریم خواه نا خواه برای بیان چیزی به کار می بریم مثلا می گوییم درخت فلان، فلاان میوه را می دهد حال کانت می گوید گاهی برخی از این گزاره ها و قضایا و یا احکامی که ما صادر می کنیم و خواهان بیان چیزی هستیم این محمولی که در پی بیان کردن اش هستیم دقیقا در موضوع درج شده است مثل همین مثال فوق در این مثال مشخص است که تاس یعنی کچل یعنی ما تا میگوییم تاس دقیقا کچل بودن نیز به ذهن خطور می کند اصلا تاس بودن یعنی کچل بودن حال وقتی کسی میگوید “هر تاسی کچل است” در اینجا محمول قضیه در موضوعِ آن قبلا درج شده است.

مثالی دیگر: «جسم بعد دارد» در این گزاره کاملا مشخص است که جسم دارای بعد می باشد یعنی با شکافتن خود موضوع (جسم) بعد داشتن هم روشن می شود بنابراین محمول این قضیه (بُعْد) چیزی بر ما اضافه نمی کند و لذا هیچ نیازی به بررسی مجدد و اضافی وجود ندارد و مساله در همان موضوع روشن می شود چرا که مفهومِ محمول (یعنی بعد داشتن) در خود مفهوم موضوع مستتر است پس مفهوم این محمول همان مفهوم موضوع است در واقع «این، همان است» پس در نظر کانت این قضایا و احکام، #اینهمانی ها هستند.

بر گردیم به سخن کانت “احکم تحلیلی چنان هستند که در آن ها پیوند محمول با موضوع از طریق اینهمانی تعقل می شود”

بسیار خب حال احکام ترکیبی چیستند؟ “احکامی که در آن ها این پیوند بدون این همانی تعقل می گردد” یعنی احکامی که در آن ها مفهومِ محمول در مفهومِ موضوع مندرج نشده است یعنی دیگر قضیه ی ما #اندراجی نیست بلکه #استنتاجی است. ما خودمان باید استنتاج کنیم نتیجه را یعنی دیگر نتیجه در خود موضع درج نشده است و باید بر اساس مقدمات منطقی خودمان نتیجه گیری کنیم. پس فرق است بین قضایای اندارجی و قضایای استنتاجی و در زبان و بیان کانت قضایای اندارجی همان احکام تحلیلی و قضایای استنتاجی همان احکام ترکیبی می باشد.

در پست های پیشین اشاره شد که هیوم معرفت را به بن بست کشانده و معقتد بود که علاوه بر فلسفه حتی در علوم طبیعی و حتی در خودِ ریاضیات هم نمی توان گزاره های پیشنی_تالیفی پیدا کرد یعنی گزاره هایی که ضامن معرفت باشند یعنی گزاره هایی که هم #کلیت داشته باشند و هم #ضرورت و در عین حال چیزی بر آگاهی ما بیافزاند.

در رابطه با فلسفه که توضیح دادیم هیوم مدعی بود تمام مفاهیم اصلی فلسفه و متافیزیک، هیچ ارجاع و تناظری به تجربه ی مستقیم و تاثرات و انطباعات ما ندارد بنابراین مفاهیم فلسفی از ریشه و اساس مهمل می باشند مثل “علیت” “نفس” “جوهر” و … در رابطه با علوم طبیعی هم هیوم معتقد بود که در اینجا ما استقراء کامل نداریم مثلا وقتی میگوییم آب در صد درجه می جوشد هیوم می پرسد که آیا شما تمام آب های جهان را بررسی و آزمایش کرده اید؟ خب قطعا نکرده اید بنابراین، آین استقراء شما ناقص است و کامل نیست بنابراین هرچند چیزی بر معرفت ما می افزاید اما #کلیت و #ضرورت ندارد یعنی تالیفی است اما پیشینی نمی باشد.

در ارتباط با ریاضیات هم هیوم می گوید بله این قضایای ریاضیاتی هم کلیت دارند و هم ضرورت اما چیزی بر آگاهی ما اضافه نمی کنند مثلا وقتی به شما گفته می شود دو به علاوه ی دو می شود چهار این ضرورت و کلیت دارد اما چیزی بر ما اضافه نکرده یعنی در واقع هیوم گزاره های ریاضیاتی را از جنس روابط بین ایده ها تلقی کرده و به این نتیجه می رسد که این قضایا هر چند پیشینی اند اما تالیفی نیستند.

حال کانت در نقد عقل محض بخشی از وظیفه اش این است که به دنبال گزاره هایی بگردد که ضامن معرفت اند یعنی گزاره هایی که هم پیشینی اند و هم تالیفی و این جستجو هم در حوزه ی ریاضیات و هم در علوم طبیعی و هم به نوعی در رابطه با متافیزیک از طرف کانت صورت میگیرد.

یعنی کانت بر خلاف هیوم و در نقد هیوم و در پاسخ به او مدعی است که ما هم در ریاضیات و هم در علوم طبیعی گزاره های پیشینی تالیفی داریم.

حال در بخش نخست نقد عقل محض توضیحی از “حسیات استعلایی” ارائه داده و سپس به تشریح مکان و زمان و … می پردازد که در ادامه به این مسائل و همچنین قصد و غرض کانت از طرح و بحث این مسائل خواهیم پرداخت، منتهی یک نکته در انتهای پست بیافزایم و آن هم اینکه تمامی این تلاش و جهد و جهاد های فلاسفه من جمله کانت در نقد عقل محض در سیاق همان “روشنگری” صورت میگیرد و نقد عقل محض بخشی از پروژه ی روشنگری می باشد که در آن “انسان” محور و مرکز عالم شده و تنها واهب الصورِ هستی تلقی می گردد یعنی بر خلاف جهان بینی گذشته که انسان را موجودی منفعل و مکلف و مقلدی بیش ندانسته و تنها بر او تکلیف بار می کردند، در دوران مدرن، انسان خود برای خویشتن خوبی و بدی و زیبایی و زشتی را تعیین می کند اصلا خودش بر این عالم تصویر می بخشد و رنگ و لعاب خودش را میزند، در ادامه در این رابطه بیشتر صحبت خواهیم کرد.

#ابوذرشریعتی

جهت حضور در این دوره (آموزش فلسفه مدرن با محوریت خوانش تأملاتِ رنه دکارت، هیوم و خوانش نقد عقل محض از حسیات استعلایی تا شاکله سازی) و دریافت فایل های ویدئویی و صوتی، در اینستا، تلگرام و واتس آپ با ما در تماس باشید.