(چرا فلسفه 3)

⚡️ هدف از فلسفه خواندن چیست؟

⚡️چرا شما همواره بر فلسفه تاکید می ورزید؟ مگر غیر از این است که فلسفه صرفا مشتی یاوه و مهملات تاریخ گذشته می باشد؟

در پاسخ به پرسش و طعنه ی فوق می بایست متذکر شد که: ما نمی توانیم دقیقا مشخص نماییم که در فلسفه چه هدفی در نظر داریم، به طور مثال ما در فوتبال یک غایت روشن و واضحی داریم «برد» یا «بازی خوب و حرفه ای» و یا «نباختن و یا نهایتا باختی آبرومندانه و… »

 

در مهندسی و نقشه کشی نیز همینطور است، هدف و مقصد کاملا بدیهی است: «نقشه ی خوب و طراحی عالی و بالاخره یک سیستم بی نظیر» کشیدن و در آوردن یا در حساب داری «حساب کتابی دقیق داشتن» و…

 

اما در گستره و قلمروِ فلسفه نمی توان و نمی شود هدف هایی این چنینی تعیین کرد، در ساحت تفلسف، شخص با توجه به دغدغه و کنجکاوی های درونی و وجودی و اگزیستانسیال-اش به دنبالِ پاسخ به پرسشهای اساسی و بنیادینی مثل «زندگی چیست» «بودن چرا؟» «زیستن چگونه» «اخلاق چگونه ست؟» «ارزش چیست؟» «حقیقت کدام است؟» یا پرسش هایی از این قبیل «چرا می بایست از میان هشت میلیارد انسان و میلیارد ها انسانِ درگذشته (فوت شده) در گذشته (در تاریخ) فقط فرقه و قبیله و مذهب من، مورد رحمت الهی قرار گرفته و تنها جماعتِ نجات یافته و به رستگاری رسیده ی عالم این افراد اندک و معدود باشند؟» «اصلا مذهب چیست؟ چه کسی درستی و راستی یک مذهب را تعیین می کند؟ نقش عقل در این میان چیست!؟» و یا پرسش های دیگری از این قبیل: «هستی و بودن به چه معناست؟ معنای معنا چیست؟ روان چگونه عمل می کند؟ با مساله‌ی قطعی و وحشتناکی چون مرگ چطور باید مواجه شد؟ اضطراب و استرس و هول و هراس و ترس از مرگ را چگونه باید کاهش داد؟ به چه شکل می توان با عوام بود و اما غرق در روزمرگیِ محض و شارلاتان بازی های بازاری و دریوزگیِ بی شعور ها نشد؟ بی شعوری چیست؟» و…

 

بله، فلسفه یعنی عمدا ایجاد چالش و طرح چرا و تعارض نمودن برای تمرینِ یک دیالوگ و گفتگوی سالم، برای زمینه سازی در جهت ایجاد فضایی مسالمت آمیز، هم برای تفکر و هم برای (به تعبیر افلاطون): «زیستی بررسی شده» توام با خود آگاهی و آگاهی.

 

بنابراین فلسفه اندیشیدن است، اندیشه ای که جسارت پیش کشیدنِ چرا داشتن در رابطه با تمامی باورها و سنتهای غلطی که انسان را به بند می کشد:

 

چرا من باید مسیحی باشم؟

چرا باید به موجودی مثل شیطان معتقد باشم؟

یا حتی: چرا باید بی خدا باشم؟ چرا باید ظلم را بپذریم؟

چرا باید در جامعه ای این چنینی، زندگی-ای آنچنانی داشته باشم؟

چرا باید سکوت کنم؟ چرا باید بپذیرم؟ چرا اصلا باید تن به «اژدهای تو-باید» بدهم؟! چرا اطاعت کنم؟ چرا عبادت کنم؟

چرا به خدا ایمان بیاورم؟ چرا به خدا ایمان نیاورم؟ چرا فلان سنت و بهمان ارزش را ارزش و سنت صحیح بدانم؟ چرا چرا چرا …

 

پس با این حساب فلسفه، گره وثیقی با شرافت و جسارت و شهامت و صداقت و بی ریایی دارد چرل که:

 

مبتنی است بر همین چرا! (خواه آن چرا در نسج و سیاق هستی شناسی باشد خواه معرفت شناسی و خواه سیاست و زندگی روزمره) همان چرایی که سر بر آوردنش دل‌مشغولیِ اصلیِ ایدئولوژی ها و دیکتاتورها و بنیاد گرایان بوده و همواره آنان را دچار بیم و هراسی جانسوز می کرده است. لذا پر واضح است که چرا حاکمان و متولیان رسمیِ ادیان تاریخی و… گرفته و هر نوع عقلانیت و چرایی را در نطفه خفه کرده و نهایتا جامعه را به یک بن بست و انسدادِ فکریِ فاجعه بار می کشانند.

 

زیر این چرایی که از دل فلسفه بر می خیزد، همان اندیشه ایست که عصیان را متذکر می شود، همان شعارِ مملوّ از شعوری که نیچه سر میداد: “ای انسان بشو آنچه که هستی” “نباش در چنین وضعیتی که نباید می بودی” بله درست حدس زدید فلسفه اینجا دقیقا همانند هنری عمل می کند که در ذات خود حامل کاتارسیس است. (یاد آوریِ نیروی عصیان و در بند نبودن و اسارت را نپذیرفتن)

 

فلسفه درست در بزنگاه های تاریخی نقش و رسالتِ فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ را می یابد و به انسان یاد آوری می کند که او می تواند و باید که بتواند. بتواند که چه؟ که با یک عصیان معرفتی، تار و پودِ خرافه و خرافه پرستی و بسط دهندگانِ جهالت را از بسوزاند و دودمانِ حکومت خرافه را بر باد دهد.

 

خواهند گفت این ها که گفتی همه اش شعار بود. معمولا این افراد در برابر هر سخن و تذکرِ تامل برانگیزی فورا کلیشه ی تکرارِ این که شعار بود را به کار می برند غافل از آنکه شعار نماینده ی شعور است! بدونِ شعار هیچ منشی روشن نمی گردد.

 

✍? ابوذرشریعتی

بیست و هفت مهر 99

 

#فلسفه_و_هدف