لشگرِ بیست و چهار میلیونیِ گرسنگان و عشق!!!

قسمت پنجم روانکاوی

سعیدمعیدفر، جامعه شناس مقیم ایران در گفتگو با خبرگزاری ایلنا دربارۀ اعتراضات آبان ماه در کشور گفته است که؛

“ویژگی مهم جنبش اعتراضی جاری این است که ثمرۀ اقدام میلیون ها گرسنۀ حاشیه نشینی است که در دروازه های شهرهای بزرگ کشور کمین کرده اند و سرخوردگی آنان نتیجۀ چهل سال سیاست های غلط مقامات حکومت اسلامی ایران است. این جامعه شناس سپس افزوده است که گرایش موسوم به اصلاح طلب حکومت اسلامی نیز چنان بی اعتبار شده که توانایی هرگونه تاثیرگذاری بر اعتراض های جاری و مهار و هدایت آنها را از دست داده است”

“امروز ما مانده ایم با یک اقتصاد ورشکسته، فسادها، تبعیض ها و سیاست های غلطی که طی ۳٠ الی ۴٠ سال باعث تخلیه روستاها شد. در حاشیه کلان شهرهایی که در آنها ثروت و منابع اقتصادی متمرکز شده لشگر گرسنگانی شکل گرفته است که هر روز برای هجوم به کلانشهرها آماده تر و با انگیزه تر هستند.”

پ ن؛

لکان می گفت ابتناءِ عشق بر فانتزی ست بر یک عنصرِ هیچ بر فقدان بر چیزی که نیست و هرگز نبوده است.

در ایدئولوژی سیاسی هم مساله همین است، تمام تکیه و ابتناءِ ایدئولوژیِ سیاسی بر چیزی ست که اصلا نیست! و اساسا نبوده و نخواهد بود یعنی اس و اساس-اش بر فانتزی و خیال است. فانتزی و خیالی از جنسِ شعار؛ ای مردم ما می بایست در آخرت رو سفید شویم دنیا که سرای لهو و لعب است! ای مردم ما می بایست آرمانِ آباء و اجدادمان و آئیین و مذهبِ گذشتگانمان را ادامه دهیم! ای مردم ما می بایست با کفرِ جهانی به مبارزه برخیزیم و کاخ سفید را تبدیل به حسینیه نماییم لذا در این راه همه چیز را تحمل باید کرد! و …

این ها همه فانتزی ست همه شعر است و شعار و خیال! اصلا تکیه ی ایدئولوژی سیاسی بر یک عنصرِ پوچ است بر هیچ! بنیادی ست بر روی پرتگاه! لذاست که می بینیم حتی خودِ ایدئولوژی هم خودش را جدی نمیگیرد و اگر شما وارد یک سیستم ایدئولوژیک شوید و با ظاهر سازی و ریا و … مخالفت کنید و یک منتقد جدی شوید و سودای زنده کردن شعارِ ایدئولوژی را داشته باشید در همان ابتدای راه توسط خودِ ایدئولوژی سانسور می شوید!

به همین جهت است که ایدئولوژی سیاسی به شدت شبیه عشق است منتهی انقلاب هم بی شباهتِ به عشق نیست!

☄️ انقلاب رخ دادنی است، رخ می دهد، اتفاق می افتد، نا گهانی است، مثل عشق است البته نه من حیث المجموع بلکه از لحاظ هیجانی بودن و ناگهانی رخ دادن، به قول فاضل:

پر از بیم و امیدم که هیچ حادثه ای چون آمدن عشق نا گهانی نیست!

? انقلاب یعنی ترکیدن بغض های چندین و چند ساله !

یعنی امیدی در دل ها به وجود آمدن و نوری از روزنه ای هر چند اندک و نازک و ناتوان، پدیدار شدن، و آتشی همچون آتش گداخته ی آتش فشان ها شروع به گداختن کردن، به امید رها شدن ها و زیستن ها و توانستن ها و تمام رفتن ها و شدن ها و شنیدن ها و گفتن ها و … همه ی آن نزیستن ها و نتوانستن ها و نبایستن ها و نرفتن ها و نباید ها و نشدن ها و نشنیدن ها و نگفتن ها و نپوشیدن ها و نخوردن ها و نه شنیدن ها و بالاخره تمام آه ها و حسرت ها و نه و نه و نه ها و عقده ها و رنج ها و تلخی ها و زجر ها و ذلت ها و خفت ها و جنایت ها و خیانت ها را در یک آن ترکاندن یا ترکیدن و بر هوا خواستن و تمام این «نه» را یک جا فریاد زدن و تماما کینه و عقده و فریاد و انتقام و طلب شدن! و این همه یعنی؛ انفجارِ پوپولیسم و فانتزیِ ایدئولوژی سیاسی (همان عصنرِ هیچ) در نزد توده و دیدنِ پادشاهِ لخت!

اینجاست که دیگر نه سرکوب سرکوب گران پاسخ می دهد و نه موعظه و نصیحت آخوندان و نه حتی تحلیل های روشنفکرانه ی روشنفکران و فحش و ناسزاهای برخی از آنان بر مردم و مدام احمق نامیدنشان!

ابوذر شریعتی