? لطفا به این گزاره خوب دقت کنید: “عشق همانند سیاست است!” تعجب نکنید به خواندن ادامه دهید، متن کوتاه است…

??️ اصحاب سیاست از کثرت و تفاوت و اختلاف، تنفر دارند. از تکثر قرائات از یک مذهب، از اقلیت های مذهبی، از یک دست نبودنِ عقاید و باور ها و فرهنگِ مردم! از یکپارچه نبودن در سنت و دین و…

اصحاب سیاست همواره سعی در یکسان سازی مردم کرده اند سودای آن ها یک-دست کردن است، چرا؟ تا صدای مخالف و معترضی آزارشان ندهد. تا تفاوت ها آنقدر نباشد که منجر به دادن امتیازی خاص گردد یا احیانا مخالفتی با قاموس فکریِ کانون اصلی قدرت در پی داشته باشد!

اصولا یکسان سازی و یک دست کردنِ مردم و آن ها را زیر یک نُماد یا سمبل جمع کردن، کار را برای فرمانروایی و حکومت بر آنان، سهل و ساده می کند. راه را برای تسلط بر آنان و مالک شدنشان آسان می کند…

اما عشق… عشق هم چنین است! تعجب نکنید، عاشق سودای یکسان سازی دارد، سودای یکی شدن، یک-دست شدن با معشوق… سودایِ روحَهُ روحی و روحی روحَهُ… اینکه معشوق انقدر به اختلاف های آزار دهنده اشاره نکند… انقدر دور نشود… نزدیک شود، یکی شود، یک-دست شود… فاصله نگیرد… فاصله ای نباشد…

و اگر فاصله ای بود و اختلافی پیش آمد و جدایی-ی صورت گرفت… آنگاه، عاشق، خشگمین می شود، پرخاشگری می کند… احساسِ تنفر و انزجار نسبت به معشوق در وجودش ریشه می دواند و در عین حال آرزوی دوست داشته شدن توسط معشوق را در دل می پروراند و بیشتر از هر زمانی و هر کسی او را دوست می دارد! بله اینجا منطق ارسطویی نقض می شود! جمعِ نقیضین ممکن می شود! او هم دوست دارد هم متنفر است! همانند حکومت و سیاست که هم به مردم نیاز دارد (جهت مشروعیت بخشی و اعمال قدرت و…) و هم آرزو می کند که سر به تن‌شان نباشد (به جهت اعتراض ها که اخیرا همان معنای اغتشاش به خود گرفته)

این جمعِ نقیضین و جمع شدنِ علاقه و اشتیاق و نفرت و دشمنی و کینه و دوستی و برده شدن و در عین حال حس مالکیت داشتن و مالک معشوق شدن و خود را برده ی او کردن و… قلمروِ عشق است…

#ابوذر_شریعتی
#روانکاوی