چرا فلسفه؟ (5)

تفکر فلسفی نه خط قرمز دارد و نه هیچ چیز را مقدس می شمارد.

فلسفه هیچ حد و حدودی ندارد و تمامی مرز ها (جز مرزهای اندیشه همان که کانت در نقد عقل محض ترسیم می کند: اینجا) را در می نوردد، بدین معنا که نمی شود هم فلسفید و هم در عین حال به یک سری گزاره ها باور و اعتمادی و اعتقادی جزمی و یقینی ورزید!

در این معنا فلسفه اُسُّ اساس-اش، کوشش برای فهم هر چه بیشتر و بهترِ مسائل و پدیده ها و جهان است!

لذا هیچ باوری در برابر تفکر فلسفی در امان نیست، هر چه که غیر واقعی و خرافی باشد یا هر چه به ظاهر سخت و سفت و ثقیل بنماید، دود شده و از بین می رود.

فلسفه، محکِ خوبی ست برای ارزیابی زندگیِ اندیشیده نشده و «بی-عُصیان» از زندگی اصیل و عصیانی!

زندگیِ بدون اندیشه و زیستنِ بدون طغیان و عصیان، عصیان و طغیانی علیه هر آنچه که «نباید باشد و هست» زندگی اصیل نیست بل زیستی ست منفعلانه و منزویانه که حتی جرات و جسارتِ بر کشیدنِ یک چرای ساده بر سر تمامی ظلم ها و بی عدالتی ها و رنج ها و زجرهای بشری را ندارد!

زیستی همانند همان گربه ی سوفی (در دنیای سوفی) که بی هیچ اندیشه ای و هیچ دغدغه ای، راحت و آسوده، غلت میخورد و میخورد و می خوابد و تمام! زیستی که هماره دیگری و دیگران برای نوع و نحوه ی چگونگی اش و چطور بودن-اش تصمیم می گیرند که در تعبیر هایدگر این ها Dasman انسان منشتر شده یکی مثل هزاران (انسان های تکراری که در چرخه ی زندگی ماشینی و تکراری بدون ذره ای تامل در این تکرار ملال آور به آن ادامه می دهند) یا همان They «آن ها» می باشند!

پس چندان هم بی وجه نیست که فلسفه را «عشق و عطشی وصف نشدنی به دانایی» خوانده اند‌. [فیلو: دوستدار، سوفیا: دانایی]

باری، در ساحت و قلمروِ اندیشه ی فلسفی، هر آن کس که ادعایِ سخن گفتن به «نامِ حقیقت» را داشته باشد، خواه نا خواه از این عرصه پا پس کشیده است، چرا که اندیشه، یک چیز ثابت نیست یا پایگاهِ ثابتی ندارد (برخلاف تصورِ مذاهب) سیال است و بی قرار!

#ابوذرشریعتی
#تفکر_فلسفی