ایدئولوژی از ما چه می خواهد؟ و چطور با این خواسته ی ساده و صریح از ما هیولا می سازد؟

قسمت ششم روانکاوی

❌ تقدیم به آنان که با وجدانی بی درد و خیالی راحت “ریا” می کنند و “تظاهر” و “چاپلوسی” و “پاچه-خواری” و در عین حال این گونه خود را توجیه می کنند که “بله ما که به این ظلم ها و ستم ها و دروغ ها و خرافات باور نداریم منتهی یک مدت به آن تظاهر می کنیم و تن می دهیم تا کارمان راه بیافتد و …”

لطفا به این داستانِ کوتاه توجه کنید؛

شخصی به نامِ “برتونه” (دزد و شیادِ خرده پا) در زمانِ اشغالِ ایتالیا توسطِ آلمان، توسطِ گشتاپو دستگیر می شود. “برتونه” به دلیل شباهتی که به “ژنرال دلا روور” داشت، از سمتِ “گشتاپو” وادار به همکاری میشود (تا واردِ زندان شود و از پارتیزان هایی که گمان می کنند این شخص ژنرال دلارووِر است رئیسِ حزب اطلاعاتی برای جاسوسی گرفته و در اختیارِ گشتاپو قرار دهد)

“برتونه” وارد زندان می شود و تظاهر می کند که ژنرال دلارووِر است و نقش او را در بین دیگر زندانیان بازی می کند پس از مدتی با نقشِ ژنرال بیش از حد اخت می شود تا حدی که دیگر حاضر به جاسوسی کردن برای گشتاپوی آلمانی نمی باشد و علاوه بر اینکه حاضر نمی شود اطلاعاتی از پارتیزان ها در اختیار آلمان ها قرار دهد بلکه در این راه به قدری مقاوت می کند که او را به عنوانِ “ژنرال دلا رووِر” تیرباران می کنند (ژنرالی که قبلا کشته شده بود).

همانطور که دیدیم “برتونه” در ابتدا فقط برای بازی کردنِ یک نقش، وارد زندان شده بود اما اندک اندک، تمام ابعادِ فردی و خصوصیاتِ شخصی اش و حتی هویت اش، بدل شد به همان چیزی که نبود! این نشان می دهد که “نقاب” همواره قوی تر و حقیقی تر از چیزی ست که پشتِ آن پنهان می شود. برای همین خاطر هم بود که لکان می گفت “حقیقت همواره در قالب یک داستان (داستانِ دروغین) خود را نشان می دهد” در اینجا نیز حقیقتِ فرد همان دروغی ست (یا همان دروغی می شود) که او گمان می کند برای مدتی کوتاه به آن تظاهر خواهد کرد!

نقاب ها، بی جان نیستند و به تعبیرِ ژیژک؛ “نقاب ها صرفا فقط یک نقاب نیستند چرا که جای بالفعلی را که ما در شبکه ی نمادین بیناسوژه ای اشغال میکنیم تعیین می کنند آن چه عملا کاذب و بی اعتبار است عبارت است از “فاصله ی درونیِ” ما از نقابی که به چهره می زنیم (“نقش اجتماعی” ای که بازی میکنیم) و “نفس حقیقی” ما که زیر ان پنهان است (که اساسا دیگر وجود ندارد)

ایدئولوژی از ما همین را می خواهد، اگر در ساختار های ایدئولوژیک دقیق شوید مشاهده خواهید کرد که حتی متولیانِ ایدئولوژی، آن را جدی نمی گیرند و مدام به نزدیکانشان توصیه می کنند که فقط کافی ست “تظاهر کنی” جلوی رئیس، پیشِ ارباب، سر لشگر، فرمانده و … تنها وانمود کن! و تو در ابتدا تنها وانمود می کنی سپس به همین “وانمود” عادت می کنی آن گاه طوری رفتا میکنی که گویی همان هستی و اندک اندک به طور کاملا واقعی و بالفعل همانی می شوی که به آن عادت کرده ای!

یک «بی صفتِ تمام عیار» یعنی یک «پفیوزِ به تمام معنا» (پفیوز در لغت به معنای بی صفت آمده است) یعنی انسانی که تمامی خصوصیات فردی خود را نفی کرده (من جمله اندیشه و وجدان اش را) و به چیزی تبدیل شده که در واقع هیچ نیست (صرفا مهره ای در دستانِ سیستمی فاسد) اما همین هیچ که روزی نقابی برای او بود، حال تمامِ ابعاد انسانی او را فرا گرفته و خودِ واقعیِ همو شده است! آن گاه در راهِ همین “نقاب”ی که در ابتدا با طعنه و تمسخر تنها تظاهری موقتی می شماردش جانِ خود و دیگران و حتی عزیز ترینِ عزیزانش را هم فدا می کند!

به همین جهت بود که ژیژک با توجه به نظریه ی اجرائی های لکان که در درسگفتارهای لکان به روایت ژیژک مفصل توضیح دادیم می گفت؛

“به راحتی می توان در این پارادکس، منطقِ “عادتِ” پاسکالی را تشخیص داد “چنان عمل کن که گویی باور داری آن گاه باور خود به خود خواهد آمد” وجهِ اجرائی ای که در این جا دست در کار است تشکیل شده است از کفایتِ نمادینِ “نقاب”؛ به چهره زدنِ یک نقاب ما را بالفعل همان می سازد که وانمود می کنیم هستیم. لذا «تنها اصالتِ در دسترسِ ما اصالتِ جعلِ هویت، اصالتِ “جدی گرفتنِ عملِ (ژستِ) مان» است. “از نشانگانِ خود لذت ببرید ص۶۹”

ابوذرشریعتی
#ایدئولوژی[3:32 PM, 11/18/2020] ابوذر شریعتی2: 7